تبليغاتX
DOSTI

DOSTI

KHOD RA DOST BEDARIM VA KOMAK KONIM DIGARAN HAM KHODESHAN RA DOST DASHTE BASHAN

من سرآغاز بهارم تو سفیر خورشید

آه اگر ابر کدورت بگذارد تو پیامت برسانی

من چنان جلوه به این خاک غنی خواهم داد

که گل حک شده در سنگ بلرزد ز نسیم
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 21:15 توسط YASHAR|

گاهی خیال می کنی
ناگفته های دل تمام شد
ولی بعد ناگهان می فهمی
در گوشه ای ز دل
قوز کرده است یک درد
یک اندوه یک احساس
گویی در آن نقطه چیزی
در انتظار انفجار می تپد
دوباره آن وقت
اگر اما شاید ...

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 21:12 توسط YASHAR|

روی دیوار راهروی منتهی به اتاقم دادم با خط خوش نوشتند:لطفا
با خنده وارد شوید حتی اگر می سود با قهقهه می خواهم شادی
دیدنتان را قبل از ورودتان از راه هوا حس کنم  می  خواهم  حتی 
همسایه هاهم بفهمند که یک الان تنها نیستم می خواهم چراغ ها را 
قبلا روشن کرده باشم.دوستانی که بار اول این نوشته را خواندند با 
گریه وارد شدند که مارا ببخش نمی دانشتیم تمام شد تنهایی تو.ولی 
بار دوم به بعد حتی آن را نمی دیدند تا بخوانند تا بفهمند این بود که
غصه هایشان را می آوردند تا من تلخ ترین قصه هایشان را گوش کنم.
من شدم سنگ صبورشان تا حد انفجار
شرم زده از بودنم شدم تا حد انزجار
این شد که دادم دیوار را دوباره سفید کنند و رویش کج و کوله نوشتم:
(لطفا وارد نشوید)
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 20:53 توسط YASHAR|

آنقدر در انجماد زمستان بودیم و بهار آنقدر 
پاورچین آمد که صدای آمدنش را نشنیدیم و
هنکامی به خود آمدیم که گرمای تابستان خبر رفتنش
را میداد،گفتیم باشد که استخوانی در گرمایش نرم
کنیم،گرم نشده سوختیم و شتابان خود را به دامان
اندوه بار خزان انداختیم،پژمرده شدن وزرد شدن و
ریزش برگ ها را با حسرت شمردیم و شمارشمان با
بارش برفی دیگر ناتمام ماند.
سال آنقدر کوتاه بود که گویی سپیده زد و دانستم تنها
شبی را در انتظار رسیدن پاسخی تعیین کننده نخفته ایم.
نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 22:2 توسط YASHAR|

زمین پنهان کرد 
جای پایت را 
تا بوسم من
دیوانه ای است حسود
زمین
.........................
آسمان حاشا کرد
سر به بالا کردنت را
ولی انعکاس چشمانت
روی آبی هاایش بود
چه نادان است
آسمان
........................
دریا نهان کرد
گرمای آغوشت را
ولی من از مستی ماهی ها
فهمیدم که بوده ای
دروغگوی بزرگی است
دریا
نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 21:43 توسط YASHAR|

باید امروز حتما
سری به کوچه ها بزنم
گویی خبر هایی است
مش مرتضی قرار است
به خانه خدا برود
تقی خلاص شود از زندان
علی زنش زائید یا نه 
و می پرسم از بقیه
دیگر چه خبر
در کوچه
دستم بر عصا خوشکید
آگهی سال حاج مرتضی
روی دیوار بود
زرد شده بود
از زن علی که با بچه می آمد 
پرسیدم از تقی چه خبر
کج کج نگاهم کرد جواب نداد
مگر چقدر خوابیدم
نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 21:34 توسط YASHAR|

مرد گفت نه
زن سری تکان داد
که آن هم یعنی نه
مرد به سمت راست پیچید
بی هیچ خدا حافظی
زن به سمت چپ رفت 
نا امید و سر گردان
و بچه ماند حیران
که باید کدام سمت
بدون دعوت رفت
نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 21:20 توسط YASHAR|

برای پریدن

همیشه بال لازم نیست

کافی است

عقل را در جیب بگذارید

پنجره را باز کنید

چشم ها را ببندید

تا آسفالت فقط 

سی ثانیه

نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 13:47 توسط YASHAR|

آسان تر از توبه

نکردن گناه است ولی 

انگار نمی شود

گناه قبل از تولد من

بالغ شده است


نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 13:41 توسط YASHAR|

هنوز اظطراب زودچیده شدن
روی سیب بود که گازش زدم
فروشنده پرسید چند کیلو
گفتم فقط همین من تنهام
دستی تکان داد و لبخندی زد
یعنی که برو
آن روزها چقدر سیب ارزان بود
ومحبت چقدر ساری
نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 14:24 توسط YASHAR|


آخرين مطالب
» 
» شاید..
» یک
» عمر
» حاشا
» خواب
» محاکمه
» جهالت
» توبه
» سیب


 Design By : Pichak